مرد نجوا کرد: خدایا با من صحبت کن. یک چکاوک آواز خواند .مرد نشنید.
مرد با صدای بلند گفت: خدایا با من صحبت کن. آذرخش در آسمان غرید. ولی مرد متوجه نشد.
مرد فریاد زد: خدایا یک معجزه به من نشان بده. یک نوزاد متولد شد.ولی مرد نفهمید.
مرد ناامیدانه گریه کرد و گفت:خدایا مرا لمس کن و بگذار تورا بشناسم.
پروانه ای آمد و روی دست مرد نشست. ولی مرد بالهای پروانه را شکست و بدون این که خدا را درک کرده باشد از آنجا دور شد.
:: بازدید از این مطلب : 864
|
امتیاز مطلب : 184
|
تعداد امتیازدهندگان : 44
|
مجموع امتیاز : 44